مرتضى مطهرى

314

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

و واقعيت انسان است و آثار انسان بر او مترتب مىشود ، ولى انسان ذهنى فقط ماهيت محض انسان است . انسان ذهنى از نظر انسان بودن ، صرف ماهيت انسان است ولى وجود او وجود انسان نيست ، وجود چيز ديگر است كه وجود نفس ماست و وجود علم است . ولى از باب اينكه حقيقت علم حقيقت ظهور است اين چيزى كه ماهيتش ماهيت انسان است يعنى انسان به حمل اولى بر او صدق مىكند ( نه انسان به حمل شايع ) در عين حال به حمل شايع مصداق علم است و مصداق كيف است « 1 » و « 2 » . طرح يك اشكال بعد از اينكه اين مسأله روشن شد كه اگر كميت مىآيد در ذهن ما ، كميت است به حمل اولى نه به حمل شايع ، اگر كيفيت مىآيد در ذهن ما كيفيت است به حمل اولى نه به حمل شايع ، اگر جوهر مىآيد در ذهن ما جوهر است به حمل اولى نه به حمل شايع ؛ در عين حال جاى يك سؤال باقى مىماند ، كه حاجى در اينجا متعرض آن نشده است . البته خود حاجى هم به صورت ان قلت قلت گفته است ولى آن جوابى را كه بايد بدهد نداده است . اشكال اين است كه اگر مطلب از اين قرار است كه شما مىگوييد كه آنچه در ذهن است ماهيت اشياء است ( يعنى آن ماهيت به حمل اولى بر او صدق مىكند نه اينكه ماهيت به حمل شايع بر او صدق كند ) پس چرا اسمش را گذاشته‌ايد « وجود

--> ( 1 ) . البته اين كه حاجى در اينجا مىگويد : « و لكن بعد اللّتيا و الّتى لست أفتى بكون العلم كيفا حقيقة » « مىگويد كه من در اينجا با ملاصدرا اختلاف دارم كه او علم را از مقولهء كيف مىداند و من علم را از مقولهء كيف نمىدانم ) مطلبى است كه به حاجى جواب داده‌اند كه همان حرفى كه تو مىگويى كه علم در هيچ مقوله‌اى نيست حرفى است كه خود ملاصدرا در همه جا گفته است و اگر او در باب وجود ذهنى گفته است كه علم از مقولهء كيف است در حقيقت خواسته است با قوم مماشات كند و الّا حرف تو حرف تازه‌اى نيست ، زيرا حرف ملاصدرا هم اين است كه علم از هيچ مقوله‌اى نيست ، ولى ملاصدرا دأبش اين است كه گاهى و در بعضى از ابحاث در يك مسأله‌اى كه چندان مهم نيست كه اينجور بگويد يا جور ديگر ، طبق مذاق قوم سخن مىگويد . ( 2 ) . اين خلاصه به اين معنى نيست كه ذهنى ذهنى است و خارجى خارجى ؟ استاد : چرا ، ذهنى ذهنى است و خارجى خارجى ؛ ولى در عين حال ماهيت هم ماهيت اوست . وجود وجود او نيست ولى ماهيت ماهيت اوست .